:: چهارشنبه 30 مهر 1399
   

افسانه گوها

افسانه گوها

حمیدرضا خزاعی

در این صفحه تلاش می شود افسانه گوهایی که در طی سی سال گذشته پای نقل آن ها نشسته و افسانه هایی که روایت کرده اند را ضبط کرده ام را تا حد ممکن معرفی کنم. با همه ی این افسانه گوها خاطرات مشترکی دارم و بسیاری از آنان را از پدر و مادر خودم بیشتر دوست داشته ام. شاید بسیاری از این افسانه گوها در وضع موجود به دیار باقی شتافته باشند و من باور دارم که در افسانه ای که گفته اند در عکسی که از آنان ثبت شده زنده هستند و تا زمانی که افسانه و روایت های شفاهی زنده باشند آن ها زنده باقی خواهند ماند در ده جلد از افسانه های خراسان که منتشر شده در پایان هر افسانه نام و مشخصات افسانه گو آورده شده تا یادگاری باشد از افسانه گو برای نسل هایی که در فرداها متولد خواهند شد

با احترام به تمام افسانه گوها: حمید رضا خزاعی



بابا اسماعیل شکفته

در سال 1377 که پای نقلش نشستم 85 ساله بود

ساکن روستای شمس آباد دشت جوین

منطقه ی جوین اکثر ساکنانش ترک زبان هستند اما هستند کسانی که به فارسی یا کردی هم صحبت می کنند. بابا اسماعیل کرد بود ولی در میان ترک ها زندگی می کرد و به کرد بودن خود افتخار می کرد. به حسین کرد علاقه ی عجیبی داشت. در گذشته های دور تفنگچی بوده و خاطرات زیادی از جنگ با ترکمن ها داشت. همه ی دوران جوانی و میان سالی اش به گله داری و جنگ با ترکمن ها سپری شده بود. به چهره اش که نگاه می کردی دوران سپری شده و رشادتش کاملا آشکار بود


ملا حسین ملا احمد زمانی

متولد: 1292

ساکن روستای محمد آباد شهرستان طبس

در سال 1383 به دیدارش رفتم. تنهای تنها در اتاقی بزرگ  و انبار مانند زندگی می کرد. زمستان بود و زیر کرسی نشسته بود. چشم هایش نابینا بود. پیری چشم هایش را نابینا کرده بود. ملا حسین تاریخ اجتماعی زنده ی طبس بود. بسیاری از حوادث و رویدادهای  طبس را در خاطر داشت، و یا پای نقل دیگران به خاطر سپرده بود. از طبس، از فرهنگ طبس و مردمان طبس هرچه می پرسیدی جوابی قانع کننده داشت. خشک سالی های بسیاری را به خاطر می آورد. در چند ساعتی که در خدمتش بودم و البته این دیدار روز بعد نیز تکرار شد. افسانه های زیادی روایت کرد. از خواجه ی خضر گفت از مسجد یا زیارتگاه خواجه، از مغول ها گفت، از چاه های چل دخترو که در داخل شهر طبس وجود داشته و خانم ها  در آن محل ها آش بی بی هور و بی بی نور می پختند. چاه های چل دخترو چهار دیواری هایی بوده که در وسط چهار دیواری چاهی قرار داشته و زیارتگاه خاص زنان بوده است.


 

زهرا مهربانی

ساکن روستای باغشن گچ شهرستان نیشابور

سال ضبط افسانه 1378

سن: 63 ساله

در سال 1378 در جستجوی افسانه و افسانه گو گذارم به روستای باغشن گچ نیشابور افتاد. بچه های مدرسه ی راهنمایی مرا به خانه ی زهرا مهربانی بردند. پیرزنی که در خانه ی دامادش یک اتاق داشت و به تنهایی زندگی می کرد. چرخی که نخ های کاموا و پشمی را از هم باز می کرد و کلاف می کرد. گربه ای داشت که مثل فرزند دوستش داشت و دیگر هیچ. پرسیدم افسانه بلدی سرش را تکان داد. نگاه می کرد اما انگار آدم را نمی دید. در تنهایی خودش غرق بود. افسانه می گفت بی آن که نگاهت کند. انگار برای خودش افسانه می گفت و انتظار عکس العملی در صورت و نگاهت نبود. افسانه هایش روح غریبی داشتند همه افسانه ی پریان بودند و گربه که هی در دور اتاق می گردید گاه بر زانوی زهرا مهربانی می خوابید و گاه به این جا و آن جا سرک می کشید. افسانه هایش که تمام شد دیگر حرفی نزد. نگفت برو، هیچ حرفی نزد سرش گرم کار خودش بود. از خانه اش که بیرون آمدم حس غریبی داشتم. انگار رنگ و بویی از آینده ی خودم داشت. چند ماهی گذشت و هنوز خیال پیرزن از ذهنم بیرون نرفته بود تا عاقبت شعری گفتم و شعر را به او تقدیم کردم

راز

   

         چقدر روشن است

         سياهی

         كه از جانبِ ديوار می­ آيد :

                                          « انگار

                                             هزار اسبِ ابلق

                                             در باد مي­ تازند

                                             و

                                             زني

                                             با چارقدي پر از گل

                                                                  دف مي­ زند. »

         دف مي­ زنند

         تا صد باغِ گل

         صد خنچه­ ي شقايق

         بر سر بگيرند

         و عطر عبورشان

         درهمه­ ي كوچه­ هايِ آبادي

                            پراكنده شود

         دف مي­ زنند

         و هزار اسبِ ابلق

        در باد و در سياهي ديوار

                                    شيهه مي­ كشند

 

        Ø

 

         ماه در پنجره

         چرخ در چرخش

         و باغِ پر از گل

                        در سياهي ديوار.

 

         گربه پاورچين پاورچين

         از مهتاب مي­ آيد

         و بر دامني سرد

                           مي­ خوابد.

 

         Ø

 

       دوكبوتر

       يكي روشن

       يكي تاريك

       و هردو سياه

       نشسته بر شاخي خشك

-                                          «دده آي دده »

-                                          «جانِ دده »

-                                          «مي بيني ؟ »

       بر ميانه­ ی سياهِ ديوار

       زناني سوگوار

       در هيئت باران

                       روييده­ اند.

       روييده ­اند

       تا خوشه های رسیده ی گندم

       تا آفتاب را

       برشانه­ هاي خود ببافند .

       باد بر دست­ هاي خالي مي­ وزد

       و

       انگشتانِ سبز

       ذره ذره

       درباد غبار مي­ شوند

 

        Ø

 

         چه نورِ تاريكي

         چه سياهي روشني

         آفتاب از لبِ بام كش كرده است

         و

         زني يا

         پيرزني

         زير توري از شقايق و برف

                               مي­ خواند:

-                                             « .. .


حسین قاسمی

ساکن روستای آبنیه شهرستان تایباد

سن: 75 ساله

سال ضبط افسانه ها: 1380

شغل: چراغساز

در سال 1380 به دیدارش رفتم کارگاه کوچک چراغسازی داشت، یعنی چراغ های نفتی ساکنان روستا را تعمیر می کرد. می گفت مهاجر است و از سیستان آمده و این مهاجرت در سال های دوری اتفاق افتاده بود. آقای قاسمی بیشتر خودش را اهل آبنیه می دانست تا اهل سیستان. تند حرف می زد شاید بیش از دوبرابر یک آدم معمولی. انگار به وقت حرف زدن عجله داشت که زودتر به آخرین کلام برسد و اگر ده تا افسانه را هم پشت سر روایت می کرد این لحن عوض نمی شد. افسانه های زیادی گفت که بخشی از آن ها در افسانه های تایباد آمده و بخشی هنوز روی چاپ را به خود ندیده اند.

 


 

 لیلا نامی

ساکن روستای آب خیزه شهرستان تایباد

سن: 75 سال

سال ضبط افسانه: 1380


ليلا نامی، پيرزنی نابينا، پيرزني که زباني گرم داشت و افسانه گويی توانا بود. پيدا کردن يا رسيدن به او خود به افسانه می ماند و همان دست هايي که در افسانه ها به ياري قهرمان افسانه مي آيند به ياري من هم آمدند. يادم مي آيد در سال 1379 براي جمع آوري افسانه به منطقه ي تايباد رفتم. چند روزي در روستاي آبنيه بودم و پاي نقل چند افسانه گو نشستم. در گشت و گذار براي يافتن افسانه گو، گذارم به کارگاه تعمير ضبط و وسايل برقي لفتاد صاحب کارگاه کامل مردي بود سرد و گرم روزگار چشيده. افسانه گو نبود اما راهنمايي کرد که پيش چه کساني بروم. باري از آبنيه به روستاي چهارتاق رفتم و از چهار تاق به قصد قلعه نو بيرون آمدم کنار جاده زمان درازي به انتظار ماندم بالاخره موتور سواري مرا تا آبنيه برد و آنجا کنار جاده منتظر وسيله ديگري بودم که مرا به قلعه نو برساند. زير آفتاب ايستاده بودم که موتور سواري از آبنيه بيرون آمد و رو به چهارتاق قصد رفتن به چهار تاق را داشت. چشمش که به من افتاد ايستاد. نگاهش که کردم همان صاحب کارگاه تعمير وسايل برقي بود پرسيد اينجا چه کار مي کني؟ گفتم قصد رفتن به قلعه نو را دارم، گفت: حالا که بيکار ايستاده اي بهتر است سري به روستاي آب خيزه بزني خدا را چه ديده اي؟
و با دست روستاي آب خيزه را نشانم داد. ديدم از انتظار بهتر است. روستا در افق پيدا بود. راه را به دم دادم، نيم ساعتي در راه بودم که به آب خيزه رسيدم. خيابان پت و پهني آبادي را به دو قسمت تقسيم کرده بود. در خيابان به راه افتادم کسي نبود تا از او راه و چاه را بپرسم همين جور که بلاتکليف در خيابان مي رفتم جوانکي فرغون به دست از حياطي بيرون آمد. سلامش کردم و سراغ افسانه گوهاي روستا را پرسيدم. نگاهي به قد و بالايم کرد و گفت: کسي را نمي شناسد. سرخورده دوباره به راه ادامه دادم تا شايد کس ديگري را بيابم انگار صد قدمي از جوانک دور شده بودم که صدايش را شنيدم برگشتم داشت با دست اشاره مي کرد که بيا
رفتم و تعارفم کرد به خانه که که خانه ي يکي از اعضاء شوراي ده بود. چند نفري در خانه بودند که قصد و غرضم را پرسيدندوقتي توضيح دادم که براي چه کار آمده ام گفتند چند نفري هستند تا در خانه بنشيني و چايي بخوري خبرشان مي کنيم.
ساعتي بعد چند نفري در خانه جمع بودند هرکدام افسانه اي گفتند آن هم دست و پاشکسته که همه را ضبط کردم و در آخر پرسيدم: کس ديگري در آبادي شما هست که افسانه بلد باشد جواب نه بود اما کودک هفت هشت ساله اي که نزديک به ورودي نشسته بود گفت: خاله ليلا
تشرش زدند که وقتي چهارتا بزرگتر حرف مي زنند بچه ها حق دخالت ندارند.
گفتم : خاله ليلا کيست
گفتن: پيرزن کوري ست وقتي ما افسانه بلد نباشم او اصلا بلد نيست
گفتم: امکانش هست خانه ي خاله ليلا را نشانم دهيد
گفتن: نبايد چيزي بلد باشد حالا که اصرار داري خبرش مي کنيم
ربع ساعتي گذشت و خاله ليلا آمد دستش در دست همان پسر بچه بود. در گوشه اي نشست. ميکروفن را به گوشه ي چادرش وصل کردم و پيرزن بنا کرد به افسانه گفتن. حاضران در اتاق که پراکنده و دور از او نشسته بودند انگار نيرويي غريب آنان را به سوي پيرزن جذب مي کرد کم کم پيش خزيدند و گرد پيرزن حلق زدند. تا پيرزن افسانه مي گفت کسي از جايش تکان نخورد.
در بازگشت از آب خيزه در اين انديشه بودم که چه عاملي آدم ها را اينقدر از هم دور کرده است که اين همه آدم از توانايي خارق العاده اين پيرزن در افسانه گويي بي خبر مانده اند؟

 قمر مشتی یا قمر سلطان سرچاهی

ساکن روستای سرچاه نیشابور

سن: 70 ساله

سال ضبط افسانه ها : 1375

 


 

 

فاطمه برزویی

ساکن روستای گود آسیا شهرستان سبزوار

سن: 70 ساله

سال ضبط افسانه ها: 1376

 خانم فاطمه ی برزویی، پیرزنی بسیار با محبت بود، در خاطر دارم برای جمع آوری افسانه ها به روستای گود آسیا رفته بودم در جستجو به این جا و آن جا سری زده و دم غروب بود. انگار چراغ ها تازه روشن شده بودند و صدای اذان هم می آمد. در میدان آبادی با چند نفری ایستاده و درباره افسانه و همین مقوله ها حرف می زدیم که یکی از اهالی پیرزن در حال گذری را نشان داد و گفت: او افسانه زیاد بلد است. وقتی از آن ها خواستم که با پیرزن صحبت کنند، هیچ کدام قبول نکردند و به ناچار خودم جلو رفتم، سلام کردم، به گرمی جواب سلامم را داد و جوری که انگار سال هاست هم را می شناسیم حال بچه ها و همسرم را پرسید. گفتم به چه منظوری به گود آسیا آمده ام. گفت: حالا که دیر وقت است فردا بیا و خانه اش را نشان داد. فردا ساعت هشت صبح بود که در خانه اش را زدم، خودش در را باز کرد. توی حیاط خانه اش را آب و جارو کرده بود، فرش انداخته و سماور می جوشید و چای هم دم کرده بود. چندتا از نوه هایش هم بودند. پیرزن شروع به افسانه گفتن کرد. گاه گاهی نوه ها به او یادآوری می کردند که کدام افسانه را بگوید. افسانه هایش بسیار زیبا و درعین حال کوتاه بودند. به حاشیه نمی رفت و در همان خط اصلی جلو می رفت تا افسانه را به آخر می رساند.


 


 

قربان علی افضلی

متولد 1323

ساکن روستای سرچاه نیشابور

سال ضبط افسانه ها: 1375


 

 

 حاجی رستم

روستای سرچاه نیشابور

شغل آهنگر

سن: 65 ساله

سال ضبط افسانه 1374

 


 

 

شمسی حسین پناهی

ساکن روستای سرچاه نیشابور

سن: 60 ساله

سال ضبط افسانه 1373

 


 

 

علی اکبر اصغری

ساکن روستای بکاول نیشابور

سن: 80 ساله

سال ضبط افسانه 1372

 


 

 

 اکبر ملکی

ساکن روستای گلسرا شهرستان زاوه

کشاورز

سال ضبط افسانه: 1376

 


 

 

 سید موسی حسینی (تازه بهار

ساکن روستای بار نیشابور

65 ساله

سال ضبط افسانه: 1378

 


 

 زینب سلطان حاتمیان مقدم

ساکن روستای سینان اسفراین

سن: 70 ساله

سال ضبط افسانه: 1375

 


 

 

 زین العابدین سنگ سفیدی

ساکن کنونی شهر اسفراین

سن: 70 ساله

سال ضبط افسانه: 1374


 

 

 حاج علی اکبر حسین پور

ساکن روستای ادکان اسفراین

50 ساله

سال ضبط افسانه: 1375


 

 

 سید حیدر حسینی

ساکن روستای دامنجان نیشابور

سن: 45 ساله

سال ضبط: 1375

در تصویر پدر و فرزند آقای سید حیدر حضور دارند. سه نسل در کنار هم قرار گرفته اند


 

 

 زینب شادی

متولد روستای شاداب و ساکن روستای باغشن گچ نیشابور

سن: 39 ساله

سال ضبط افسانه: 1376

زینب شادی را بچه های مدرسه ی راهنمایی باغشن گچ پیدا کرده بودند، و در جواب بچه ها برای گفتن افسانه، گفته بود باید شوهرم اجازه بدهد. چندبار رفتیم و آمدیم تا بالاخره در یک روز جمعه شوهر خانم زینب شادی در خانه بود، با ایشان صحبت کردیم و موافقت کرد. جمع زیادی در خانه نشسته بودند و خانم شادی شروع به گفتن افسانه کرد. افسانه هایی بسیار زیبا و درخشان تعریف کرد. دردانه هایی که به جرئت می توان گفت در میان افسانه های پریان منحصر به فرد هستند

.


 

 

 صغری محمدی

ساکن روستای باغشن گچ نیشابور

سن 76 ساله

سال ضبط افسانه: 1375

 


 

 

 غلام رضا عباسی

ساکن روستای اسفشاد قاین

76 ساله

سال ضبط افسانه: 1380

در تصویر حمید رضا خزاعی نیز حضور دارد


 

 

 غلام رضا ملکی

ساکن روستای گلسرا شهرستان زاوه

سن: 65 ساله

سال ضبط: 1376

 

نمایش بصورت چند صفحه ای
 مقدمه
بابا اسماعیل شکفته
ملا حسین ملا احمد زمانی
زهرا مهربانی
حسین قاسمی
لیلا نامی
قمر مشتی یا قمر سلطان سرچاهی
فاطمه ی برزوئی
قربان علی افضلی
حاجی رستم
شمسی حسین پناهی
علی اکبر اصغری
اکبر ملکی
سید موسی حسینی (تازه بهار)
زینب سلطان حاتمیان مقدم
زین العابدین سنگ سفیدی
حاج علی اکبر حسین پور
سید حیدر حسینی
زینب شادی
صغری محمدی
غلام رضا عباسی
غلام رضا ملکی

Enter Title