:: يکشنبه 30 شهريور 1399
   

افسانه ها

 
افسانه ی کُندر پادشاه

 

حمیدرضا خزاعی

برگرفته از کتاب: سازه های آبی شگفت انگیز قاین

در گذشته های خیلی دور که کسی از زمانش خبر ندارد، در منطقه ی کندر (کندر هم اکنون شهری است در نزدیکی کاشمر)  باغ بزرگی وجود داشته و صاحب باغ دختری بوده است، این دختر با کنیزان و غلامانش در باغ زندگی می کرده. در کوه اژدهایی بوده که خود را صاحب باغ و همه چیز می دانسته و کسی جرئت دست زدن به میوه های باغ را نداشته است. روزی از روزها جوانی به نام کُندر پادشاه برای شکار به منطقه می آید.
دختر نگاه می کند و می بیند که پشت دیوار باغ، دود و دمی برپاست. به غلام و کنیزهایش می گوید: «بروید ببینید پشت دیوار باغ چه خبر است. »
می روند و می بینند دوتا جوان در سایه ی درختی، گورخر کباب می کنند و دوتا اسب هم برای خودشان می چرند. خبر برای دختر می برند. دختر می گوید: « بروید و هردو جوان را بیاورید. »
می روند و دوتا جوان را به باغ می آورند. دختر دستور می دهد  از آن ها پذیرایی کنند. کندر پادشاه از دختر می پرسد: «برای چی مردم شما غمگین هستند؟»
دختر می¬گوید: «در منطقه ی ما اژدهایی هست که همه از دستش در عذاب هستند. با بودن اژدها آب خوش از گلوی کسی پایین نمی رود. قرار کرده ام که هرکس شر اژدها را از سر ما کم کند، هر خواسته ای داشته باشد انجام دهم. »
کُندر پادشاه می گوید: « اسلحه چی دارید؟ »
دختر در اسلحه خانه را باز می کند و می گوید: « هرچه می خواهی بردار. »
کُندر پادشاه دوتا شمشیر برمی دارد و یک نمد. کندر پادشاه می پرسد: « حالا اژدها به کجا هست؟ »
می گویند: « در سر چار چمن، جای درخت های توت. »
کُندر پادشاه می گوید اگر تا ظهر آمدم که فتح کرده ام اگر نیامدم دنبالم نگردید که اژدها مرا بلعیده.»
کُندر پادشاه و برادرش می روند. به سر چار چمن که می رسند، می بینند اژدها در سایه ی درخت های توت خوابیده. کُندر پادشاه نمد را به سر و بر خود می کشد و دوتا شمشیر را به پهلوهایش می بندد و جلو می رود. اژدها بوی آدمی زاد را می فهمد و سر برمی دارد. کُندر پادشاه بازهم جلوتر می رود. اژدها نعره می کشد و کُندر پادشاه را به دَم می کشد. کُندر پادشاه وارد دهان اژدها می شود. دو شمشیری که به پهلوهایش بسته از دو سمت دهان و گلو و تمام بدن اژدها را چاک می دهد. کُندر پادشاه از خوشه ی دم اژدها بیرون می آید و از شدت بو و گرما از هوش می رود.
خبر به دختر می دهند که کُندر پادشاه فتح کرده اما بی هوش بر زمین افتاده. می روند کُندر پادشاه را به هوش می آورند و او را با احترام به باغ می برند.

کندر پادشاه چهار برادر داشته به نام های جابوس، ارغا، بزنگرد و مزده. آب را میان خود تقسیم می کنند. نزدیک به باغ آب بندی درست می کنند و شش تراز می گذارند. هر برادر یک تراز از آب را می برد و کُندر پادشاه دو تراز. هنوز هم آب به همان شکل اولیه ی خود در سر شش تراز تقسیم می شود. دو تراز به کُندر می رود، یک تراز به ارغا، یک تراز به جابوس، یک تراز به بزنگرد و یک تراز به مزده. پنج آبادی به همین نام ها در کنار هم قرار دارند و هرکدام یک تراز از آب را می برند.
در میان این پنج آبادی آبادی دیگری وجود دارد به نام ایرج آباد که از این شش تراز آب نمی گیرد. آب-گیری این آبادی از نهری ست که قبل از شش تراز قرار دارد.
می گویند ساخت مسجد و آب انبار کُندر کار همان دختر است. آب انبار هنوز برپاست اما مورد استفاده قرار نمی گیرد . مسجد را در سال های قبل از انقلاب تخریب کرده اند و به جای آن مسجد جدیدی با معماری بسیار بد جایگزین کرده اند. در میان اراضی کُندر هنوز قطعه زمینی وجود دارد که به آن ایژ دره می گویند.
آب انبار را با نام حوض چهل پایه می شناسند. در سالی که از کُندر بازدید کردم در و تمام منافذ آب انبار را بسته بودند. می گفتند: حوض محلی شده بود برای رشد پشه ها و پشه های داشت به بزرگی یک گنجشک. گویا قرار است در محل حوض، کتاب خانه و یک مرکز فرهنگی ایجاد شود، تابلویش را نصب کرده بودند. اما هنوز همچنان تمامی منافذ حوض انبار بسته بود. می گفتند: جوی آبی که از کنار آب انبار می گذرد فرار آب دارد و این آب ها به داخل حوض وارد می شود و حوض پر از لای و لوش است.
حوض چهل پایه داشته و چهار صوفه. در گذشته آب شرب اهالی را تامین می کرده و هرسال یک بار مخزن آن لایروبی می شده. در زمان لایروبی تمام مردان آبادی مشارکت داشته اند. مردان در تمام طول راه پله-ها به صف می ایستاده و سطل های لای و لجن را دست به دست می کرده و از حوض بیرون می برده اند. بعد از لای روبی و قبل از آب اندازی در داخل مخزن روضه می خوانده اند.
در داخل کوه بند شش تراز یا بند شاهی قرار دارد و در بالا دست بند در ارتفاعات قلعه ای قرار دارد. بند شکسته شده و در وضع موجود نمی تواند جلو سیلاب های بهاره را بگیرد. آب در بستر رودخانه جریان دارد. دو کیلومتر مانده به تراز، آب وارد آب دالان می شود این آب دالان حدود 300 متر کشش داشته و به آن کاریز شش تراز می گفته اند. از محل بند تا محل تراز حدود 2 کیلومتر راه است.
هر سال در ابتدای سال زراعی یعنی در اول میزان و بار دوم در اول یا بیستم نوروز و هر زمان که بند را آب می برد از هر صحرا سه نفر می رفتند. هر کشاورز یک بار هیزم و یک سنگ بزرگ می برد. در محل بند موقت هیزم ها را در کف کال می چیدند، سنگ ها را روی هیزم ها می گذاشتند و از سمت سرآب خاک و شن می ریختند تا جلو عبور آب گرفته شود و سطح آب بالا بیاید و بر آب دالان سوار شود. آب از طریق آب دالان و نهرها به سر تراز می رفت و به شش قسمت تقسیم می شد. از سر شش تراز به بعد، مرمت و لایروبی نهرها تا رسیدن آب به سر مزارع هر روستا بر عهده ی کشاورزان همان روستا قرار دارد.

 

نمایش بصورت تک صفحه ای
 کُندر پادشاه
افسانه ی بند بربر
استاد پور عطایی

کُندر پادشاه | صفحه 1 از 3 | افسانه ی بند بربر

Enter Title